X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

آقای همسر برای اینکه منو از این کسل بودن در بیاره برا جمعه یواشکی برنامه کوهنوردی رو چید بود.....پنج شنبه که از سرکار اومد گفت الی وسایل رو جم کن که امشب و فردا میخوایم بریم روستا.....آخ جون میریم تفریح....خیلی خوشحال شدم.....وسایلمونو زودی اماده کردم و رفتیم دنبال سیما جونم به همراه شوهر گلش........

نزدیکای ساعت نه بود که به روستای مورد نظر رسیدیم....یه اتاق نزدیک امامزاده روستا گرفتیم تا شب اونجا بمونیم....واقعا همه چی عالی بود....تا ساعت سه صبح با سیما جونم گفتیمو خندیدیم آخر سرم آقا همسر دعوامون کرد که بگیر بخوابید فردا صبح زود بیدارتون میکنم......خلاصه صبح بعد از خوردن تخم مرغ و اینجور چیزا...پیش به سوی کوه......به به چه هوایی....بهتر از ین نمیشه.....عالی عالی.....من عاشق کوه هستم....برام خیلی لذت بخش......خلاصه حسابی تا میتونستیم از فضای اونجا لذت بردیم.....برام آرامش خاصی داشت اونجا....هوای پاک...خنکای هوا.....و از همه مهمتر دیدن لبخند عشقم.....همه اش ازم میپرسید الی جونم بهت خوش میگذره؟؟؟؟دلت شاد شد؟؟؟؟الهی من قربونت برم که همه جا حواست بهم هست عزیزم.....بله بهم خوش گذشت واقعا بهش نیاز داشتم روحیه ام خیلی باز شد....ممنونم ازت که همیشه به فکرم هستی......عزیزم......

ساعت یک بود که برگشتیم تو روستا....قرار شد برا ناهار همه مهمون من باشن به صرف کشک بادمجووووووووووووووووووووووون.......

به به چی شد ......چه عطری........چه طعمی....اینهمه هنر داشتمو رو نمیکردم......فقط یه کم بادمجوناش تند وتیز بود که اونم من مقصر نیستم بادمجونای زمستون همینن دیگه...بخورین انقدر هم ایراد نگیرین....همینی که هست...دوست ندارین تخم مرغ صبح هنوز هستا.....میرم پخششون میکنم بین مردم میگم نذری ها...... وا کوشش پس این همه درست کرده بودم...همه رو خوردین و غرش رو به جون من زدین.....حالا بازم خوب بود گفتین تند و تیز وگرنه قابلمه اشو هم میخردین....وا....چرا همه ولو شدین.....پاشین دیگه آقایون ظرفا مونده....وقت استراحت ما خانوماس......دست و پنجه هام درد گرفته براتون آشپزی کردم

خلاصه تا ساعت هفت اونجا بودیم و به خنده.....

ساعت هفت و نیم رسیدیم دیارمون و یه سلامی هم به امیر کبیر دادیم.....

آخ جون پیش به سوی خونمون......برم یه سرم به مامان بابام بزنم.....

زینگ زینگ......زینگ زینگ.....چرا درو باز نمیکنم.....پس کجا هستن......زینگ زینگ......زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

الو بابا کجایین؟؟؟؟؟من دم در خونه هستم.....

باشه اشکال نداره....یادم رفت بهتون بگم میام یه سرخونه.....سلام برسون آبجی بزرگ رو بگو بهش کم گوش ببر.......

آخرش حالم یه کم گرفته شد نشد بابام اینا رو ببینم ...اشکال نداره آخر هفته میرم پیششون......

عزیزم....همیشه ازت ممنونم که به فکر زندگیمون هستی و حواست به همه چیز هست.....به خاطر داشتنت روزی هزار مرتبه میگم خدا جونم شکرت......خدا جونم خودت مواظبش باشه......

خودت میدونی که چقدر دوست دارم.....فدای چشات بشم.....

نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1394ساعت | 10:30 توسط الی | نظرات (12)