X
تبلیغات
رایتل

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

چند روزی میشه که مامی جان به همراه همسر گرامیشان یعنی بابای من رفتن کربلا....البته طاهای کوچولو رو هم که پسر خواهر قهر قهروی من میشه رو هم با خودشون بردن...این آبجی ما انگار نه انگار  پسری داره که به دنیاش آورده....هرکجا مامی اینا برن طاها انگار بچه ی خودشون.....باید همراهشون بره.....هرکی ندونه میگه سر پیری و معرکه گیری...البته بابا جون من انقدر را هم پیر نیست تازه شده پنجاه ساله...مامی جانم که چهل و چند سال بیشتر نداره...

فردا قرارمامان   ساعت پنج صبح برسن...کاش یه جوری میتونستم برم فرودگاه دنبالشون اما نمیشه ساعت 2 صبح تازه میرسن...آقای همسر گناه داره باید صبحش بره سرکار...خسته میشه....فداش بشم الهی....چقدر دلم براش تنگ شد یهویی....

دوتا آبجیای گرامی یک هفته اس هرچی کار دارن ریختن سر من....آخه میگن بچه کوچیک دارن  نمیتونن  بیان کمکم.....اصلنم به فکرشون نمیرسه که من کارمندمو شاید نتونم مرخصی بگیرم......

خوب میگم اشکال نداره در عوض تا چنج شنبه نمیرسن بیان  دیارمون...هرچی سوغاتی خوب هست اول خودم برمیدارم....تازه تهدیدشون کردم اگه برای مهمونی پنج شنبه دیر برسن چیزی نصیبشون نمیشه

خدا جونم شکرت به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی مخصوصا آقای همسر.....وای امروز من چقدر دلم براش تنگ میشه هی ....برم برم بهش یه زنگی بزنم.......

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر 1394ساعت | 09:05 توسط الی | نظرات (9)