X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

امروز فقط و فقط میخوام از تو بنویسم.........برای تو که عشق تموم زندگی من هستی.....عزیزم تولد28 سالگیت مبارک......الهی من فدای اون چشمای مظلومت بشم که انقدر ماهی تو......خودت خوب میدونی که چقدر دوست دارم......اگه بخوام از اولین سال آشناییمون حساب کنم این هشتمین تولدی که در کنار هم هستیم.....امیدوارم صدتا تولد دیگه هم در کنار هم باشیم....به خوبی و خوشی......

همیشه میگم خدایا کجای زندگیم یه کار خوب کردم که پاداشش شده  این عشق پاک...خدایا کمکم کن که لیاقت تموم خوبی هاشو داشته باشم.....(حالا خودتو لوس نکنیا)

برا فردا کلی برنامه چیده بودم اما تو تموم برنامه هامو ریختی به هم...اومدی گفتی الی برا پنج شنبه جمعه بیا بریم  همون روستائی که گفتی میشه شب اونجا موند.....هم خوشحال شدم هم ناراحت...خوب دوست داشتم برات یه تولد عالی بگیرم....اما جور نشد دیگه...قرار امروز همراه مهدی و خانومش که  برام مثل خواهر میمونه بریم همون روستائی که قرار بود خیلی وقت پیش بریم.....میدونم خوش میگذره ....به سیما گفتم که جمعه تولد محسن چه کار کنم...گفت بیا براش اونجا تولد بگیریم نزاریم خودش بفمه....سخت اما نشدنی هم نیست.....خلاصه قرار شد بریم اونجا  تولد بگیرم......بعد از کلی قرار مدار مادرشوهری زنگ زده میگه عزیزم فردا تولد شوهرت برنامه ریزی کردی یه تولد براش بگیرم.....دلم میخواد برا پسرم تولد بگیرمموندم چی جوابشو بدم...یه دفعه شدم اینجوری دلم نمیخواس ناراحت بشه...با هزار زحمت بهش گفتم ببخشید مامان ....من برا فردا برنامه ریزی کرده بودم اما محسن تموم برنامه های منو ریخت به هم...با دوستش قرار گذاشتن که این دو روز برن روستا.....

مادرشوهری گفت ایراد نداره عزیزم خودتو ناراحت نکن....

بهش گفتم تو رو خدا ببخشید....حالا براش شنبه تولد بگیریم ایراد داره......گفت نه ایراد نداره اما داداشاش نمیتونن بیان راهشون دور...گفتم خوب چه کار کنم...گفت اشکال نداره خودتو اذیت نکن.....حالا تا شنبه......

خلاصه قرار شد شنبه هم یه جشن کوچیک برات بگیریم......



نوشته شده در پنج‌شنبه 5 آذر 1394ساعت | 09:20 توسط الی | نظرات (9)