X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

امروز صبح آقای همسر مرخصی گرفت تا بره دیارمون آخه یه کار اداری براش پیش اومده که باید میرفت......من نتونستم مرخصی بگبرم تا با آقای همسر برم دیارمون...آقای همسر تنهایی رفت.....

این اولین باری که آقای همسر تنهائی میره جایی...هی بهم میگفت الی بیا بریم....اما جور نشد....

صبحم منو رسوند محل کارم...انقدر صبرکرد تا من از خیابون رد بشم  وارد ساختمون بشم.....تا آخرین لحظه داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم..

اشک تو چشمام جم شده بود...با اینکه میدونستم شب برمیگرده اما خیلی براش نگرانم...کلی بهم سفارش کردم که عزیزم یواش بری....تند نری......قسم جون منو بخور که یواش میری.....

آخه دل تو دلم نیست...نگرانشم.....

براش چند بار آیت الکرسی خوندم بهش فوت کردم....سپردمش دست خدا.....

خدا جونم خودت میدونی که چقدر برام عزیز...عشق زندگی من...نفس من....خودت مواظبش باش.....

نوشته شده در سه‌شنبه 26 آبان 1394ساعت | 09:07 توسط الی | نظرات (16)