X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

یه چند روزی میشه که مامان و بابا اومدن خونمون...بابا دیروز کار داشت رفت دیارمون اما مامان رو نگه داشتم آخه حالش زیاد به جا نبود به خاطر فوت پسرخاله ام خیلی ناراحت....دیروز وقتی  از سرکار رفتم خونه دیدم مامان همه جارو برام تمییز کرده...یه خونه تکونی اساسی...با اینکه خونه ام تمییز بود...اما مامان همه چی رو دوباره تمییز کردبرام.....بهش گفتم چرا خودتو خسته کردی ...خودم میومدم تمییز میکردم...گفت توکه میدونی من نمیتونم یه جا بیکار بشینم خودمو سرگرم کردم تا تو بیایی.....با خودم گفتم واقعا چقدر تمییزکردن مامان با من فرق داره....یه ذوقی کردم که نگو....اگه خواهرام بفهمن کله امو میکنن....به حساب مامان اومده اینجا تا روحیه اش باز بشه نه اینکه کار کنه برا من....خوب چه کارکنم منکه نمیخواستم مامان برام خونه تکونی کنه....ولی چقدر خوب شده خونه....شب آقا همسر اومدم دعوام کرد...که چرا گذاشتی مامان خونه تکونی بکنه...مامان بهش گفت من خودم خواستم  تا سرگرم باشم و فکرو خیال نکنم.....

در عوض شب مامان رو بردیم بیرون کلی خوش گذروندیم....مامان گفت واقعا روحیه ام باز شد.دستتون درد نکنه.....


نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1394ساعت | 10:35 توسط الی | نظرات (18)