X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

یاد چند وقت پیش افتادم رفته بودیم دیار خونه مامانم اینا......نمیدونم چرا آقای همسر انقدرمظلوم شده بود...مامانم یه نگاه بهش کرد وگفت...

الی  این شوهرت خیلی مظلوم...

گفتم چطور؟؟؟گفت  یه مظلومیت خاصی تو چشماش هست...وقتی نگاش میکنم ته دلم یه جوری میشه...

گفتم  کجاش مظلوم این با چشماش منو درسته قورت میده...

مامانم گفت ساکت شو دختره پرو من اگه دختر خودمو نشناسم که به هیچ دردی نمیخورم...دلم واسه مظلومیتش  میسوزه چه تیکه بدی بهش انداختیم....صدام درآومد...

مامانننننننبعد بلند بلند میخنده...خواهرمم در ادامه اش میگه مامان راست گفتیا...بیچاره گیر کی افتاده...دختره ی جیغ جیغو.....زبون دراز....پرو...

گفتم نه اینکه خودت پیش شوهرت موشی...هرچی باشم از تو بهترم...همه اش در حال کنترل کردن شوهرتی..که ایا کجا میره ؟؟؟کجا نمیره؟؟؟خخخخخ

خواهری رفت پیش آقای همسر بهش گفت آقا محسن  راستشو بگو این مامانت چه جوری با این خانومت کنارمیاد؟؟؟؟ 

آقا ی همسرخندید و رو به من گفت الی چی شده؟؟؟

گفتم هیچی همه اش تقصیر تو...

انقدر خودتو مظلوم نشون میدی که همه دلشون به حال تو سوخته ....

خواهر م گفت داریم اعتراف میکنیم که چه تیکه ی بدی بهت انداخیتم...تو اگه اینو نمیگرفتی هیشکی اینو نمیگرفت...این  ترشیده بوده ...انداختیم به تو...تازه مامانم کلی نذرو نیاز کرد تا از شر این خلاص بشه...

آقای همسر ازخنده ترکید....مامانمو که دیگه نگو ...گفت آره راست گفتیا ما از شر این راحت شدیم ...اینو انداختیم به جون تو....

منم گفتم آره اصلا همتون راست میگین.....اما اگه این حرفو به مادرشوهرم بزنید ....همتونو میکشه....چون مادرشوهرم میگه عروس من بهترین عروس دنیاس...اجازه نمیده کسی بهم بگم بالای چشمت ابرو...حتی پسرش....

آبجی خانوم گفت بیچاره...مگه چاره ای جر اینم داره....

گفتم اصلا  حق با تو ...آره دلت خوش باشه....

آقای همسر به حرف اومد وگفت  راست میگه نمیشه جلو مامانم  بهش یه کلام چیز بگی ...مامانم میکشتمون....خخخخخخخ

ظهرسرسفره ناهار نشسته بودیم که نمیدونم مامان چی گفت...بابا یهویی گفت ....خدا رحمتت کنه عمو حسین(پدر مامانمو میگفت)چی به ما انداختی و رفتی....سی سال دارم میسوزم.....خخخخخخخاز خنده رو زمین غلت میزدم...بابا بهم گفت چته تو دختر...گفتم مامان خانم بفرمایید جوای های هوی....من دیگه حرفی برا گفتن ندارم...

بابا گفت چی شده؟؟؟

گفتم هیچی همین حرف مامان داشت به شوهر جان من میزد...بهش میگه بهت دختر انداختیم....

بابا از خنده ترکید و گفت :خوب گفتی جواب های هوی....

اما درآخرش بابا روبه مامان گفت خانم من گل...

مامانم به آقای شوهرگفت خوش باشین درکنارهم...

قدر همو بدونید....



نوشته شده در پنج‌شنبه 19 شهریور 1394ساعت | 12:54 توسط الی | نظرات (7)