X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

چند وقتی که حال و حوصله نوشتن ندارم.....با اینکه امسال شروع سالمون رو با آقای همسر تو بهترین جای دنیا در کنار ضریح مطهر امام حسین (ع)شروع کردیم ....اما در ادامه سال تمام اون حال خوشمون دود شد رفت هوا....امسال چند عزیز رو از دست دادم....وبه تازگی پسرخاله عزیزم که برام مثل برادر بود....دو روز که از مرگ غم انگیزش میگذره ....داغش انقدر زیاد بود که کل طایفه هنوز تو شوک رفتنش هستن......

اصلا نمیتونم حال و روزمون رو توصیف کنم ....برادر عزیزم مرگ خیلی خیلی سخت و غم انگیزی داشت چرا که زنده زنده تو آتیش سوخت و با سوختنش تا اخر عمر روح ما رو هم به آتیش کشید....دوستان نمیخوام ناراحتتون کنم اما انگار با نوشتم این جملات گوشه ای از دلم سبک میشه....

روز چهارشنبه  جابر عزیزم .....به همراه سه تا از دوستاش برای ماموریتی که داشتن ...وارد فلان محلی میشن که با روشن کردن لامپ اون سالن منفجر میشه هر چهارتا نوجون  به آتش کشیده میشن....جابرگلم که از دوستاش سنش بیشتر بود احساس مسئولیت میکنه و جان هرسه تاییشون رو نجات میده....واین جریان باعث میشه که دو بار وارد آتش بشه و دچار سوختگی  شدید و در آخر روز یکشنبه برای همیشه ما رو ترک کنه....دیروز هم یکی از دوستاش فوت شد...در حال حاضر حال اون دوتا نوجون وخیم...انشاله خدا شفاشون بده....

هرلحظه که چشمام بسته میشه یاد مراسم تشیعش میوفتم....به کسی اجازه داده نشد که براش لباس عزا بپوشه...روی تابوتش نقل و شکلات و گل ریخته شد...به جای زار زدن براش کیل کشیدن....تا حسرت دامادی به دلش نشینه....

برادر گلم میدونم که با زجری که وقت مردن کشیدی پاک پاک از دنیا رفتی....میدونی با اینجوری رفتنت چه داغی رو بر دل ما گذاشتی؟؟؟؟ناشکری نمیکنیم اما باور اینجوری رفتنت برای همه ی ما خیلی سخت عزیزم....حتی نتونستن سرخاکت بشینم و برات فاتحه بخونم ...دلم میگفت آخه چه جوری برات فاتحه بخونم وقتی هنوز باور ندارم دیگه نیستی...یادت هفته پیش    تولدت  بود چقدر اذیتت کردم...ودر آخر تو کم آوردی گفتی میام خونتون تلافی میکنم....اما چی شد....من منتظرت بودم  برادر خوبم.....شنیدم این چند شب دوستات تاصبح بالای سرت نشسته بودن و زار میزدن....نیاز به گفتن نیست خودت خوب میدونی چقدر برای ما عزیز بودی و هستی....

ازاین به بعد هرکجای زندگیمون به مشکلی بربخوردیم باید بیایم بالای سرت ازت بخواییم که دعامون کنی....

آخه که عزیزم وقتی یاد باباحسین(پدربزرگ عزیزم)میوفتم چقدر دلم میشکنه...یادت همیشه  از شیرین کاری های بابا جون حرف میزدیم ....

همیشه میگفتی بابا حسین انقدر برات شیرین میاد که اسمش رو گذاشته بودی بابا جون شیرینه...و الان خودت رفتی پیش همون باباجون شیرین....

خدا یا امسال تند تند  از بین ما گلچین کردی  اما ازت میخوام این آخرین گلی باشه که ازمون گرفتی...چون انقدر داغش سنگین هست که دیگه تحملی برای کسی نمونده....

بازم میگم خدایا شکرت....

نوشته شده در سه‌شنبه 17 شهریور 1394ساعت | 11:02 توسط الی | نظرات (9)