X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

هفته پیش مامی آقای همسر حالش خیلی بد شد آخه از این آنفولانزاها که کل بدن درد میگیره و دیرم خوب میشه گرفته بود....هرچی اصرار در اصرار که مادر جان من بیا بریم دکتر تا زودتر خوب بشی میگفت نه خودش خوب میشه ....برادر شوهر عزیزم....به همراه خانوم گلش(آخ که من فداش بشم این دختر چقدر مهربون...خیلی خانوم دوستش دارم....البته نقطه مقابل من ...اون ساکت و مظلوم من شرو شور) از تهران اومدن دیدن مامی بدحال....

بلخره مامی جان رو راضی کردیم بریم دکتر...منو جاری عزیزم و آقای همسر به همراه مادر جان رفتیم درمانگاه نزدیک محل

به مامی جان گفتم مادرشوهری که با دوتا عروسش بره دکتر چه شود؟؟؟؟مواظب خودتون باشین؟؟؟؟مامی جان گفتن بله دیگه من الان ترس جونمو دارم کی به دادم میرسه خدا عالمه....... خوشبختانه درمانگاه خلوت بود....زودی نوبتمون شد...سه نفری وارد اتاق آقای دکتر مهربون شدیم...(آخه لبخند روی لب داشت)آقای دکتر مادرجان رو معاینه کردو شروع کرد به نسخه نوشتن....من بالای سر مامی وایساده بودم و جاری عزیزم نزدیک در....یه نگاه به نسخه انداختم گفتم ببخشید آقای دکتر براشون آمپولو سرم بنویسید زودتر خوب بشه.....دکتر گفت دارم مینویسم...آمپولش  داخل سرم.....مامی جان صداش دراومد وگفت وای ....من حوصله سرم ندارم...سرم نمیزنم....قرص بدین....به اقای دکتر گفتم  نه بنویسید ایشون مادرشوهر ما دوتا هست امشب تا سرم نزنه ما جایی نمیریم....

دکترکلی به ما خندید و گفت چه عروس ومادرشوهر خوبی....حاج خانم خوش به حالتون عروساتون به فکر شما هستنا...شما رو آوردن دکتر

مامی جان گفت اگه خوب بود که اصرار نمیکرد برام آمپول بنویسی

بهش گفتم خوب شما هم هروقت منو میارید دکتر به دکتر اصرار میکنید برام امپول بده....مامی جان از خنده  غش کرد.....گفت داری تلافی میکنی امان از دست تو دختر...

خلاصه دکتر نسخه رو نوشت ....وقتی از اتاق دکتر اومدیم بیرون آقای دکتر بهیار رو صدا زد وگفت اینا عروس ومادرشوهر بودنا؟؟؟؟نمیدونم بعدش چی بهش گفت...

آقای همسر توی سالن نشسته بود وقتی قیافه هامونو دید گفت چی شده چرا میخندیدن؟؟؟مامی گفت هیچی از دست این خانمت.....حالا برات تعریف میکنم...

وقتی برای زدن امپول وسرم به قسمت تزیقات رفتیم همون خانم بهیار گفت چی به این دکتر گفتین کلی از دستتون خندید....شما دوتا واقعا عروساش هستین؟؟؟

گفتم آره چه طور مگه؟؟؟

گفت تو این دوره زمونه کمتر دیده میشه که عروس مادرشوهر انقدر باهم صمیمی باشن....

مامی جان در جواب اون خانم گفت این دوتا عزیزای دلم پسرام هستن چیزی که برا پسرام عزیزن برا منم عزیزن....با این حرف مامی جان دیگه حرفی برا گفتن باقی نموند....


نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور 1394ساعت | 11:02 توسط الی | نظرات (16)