X
تبلیغات
رایتل

خانومی آقامونم

عشق که باشه هم چی خودش جور میشه درست مثل زندگی منو تو..من همه چیز دارم...چون تو رو دارم

نمی دون چرا یهو یاد اولین روز آشناییمون افتادم.....یادش بخیر دی ماه بود...یادم برف سنگینی اومده بود....قرار بود خانم میم بیاد در مورد موضوعی باهات صحبت کنه....اون موقعه اصلا فکرشو نمیکردم یه زمانی بشی همه کسم....یادم من بیخیال داشتم آبنبات چوبیمو میخوردم .... بهم  نگاه کردی گفتی یه خانم  نباید بیرون  اینجوری چیزی بخوره خوبیت نداره....

انقدر خندم گرفت که نگو با خودم گفتم اینو ببین به چه چیزایی گیر میده و دوباره شروع کردم به خوردن آبنبات که دوباره بهم گفتی ...مگه با شما نبودم آبنباتتو بزار وقتی رفتید خونتون بخورید...

خیلی تعجب کردم ایندفعه بدون  هیچ حرفی بیخیال خوردن شدم.....تو دلم گفتم اینم دیونه اس.....

اونموقعه ازت ذهنیت خوبی نداشتم چون خانم میم  ازت خوب تعریف نمیکردوهمش میگفت که پسر سردی ومغروری هستی و خیلی چیزای دیگه....بعد ها فهمید همه ی حرفاش از رویقرض بود....بیچاره نگو از طرف تو شکست عشقی خورده بوده وتو به دوستت دارم هایش جواب منفی داده بودی....بعدها خانم میم  اعتراف کردبه خاطرعصبانیت  اون حرفها رو در موردت زده....

خانم میم خیلی سعی کرد تو رو از من دور کنم اما غافل از اینکه خداوند  تقدیرباهم بودنمونو برامون تا ابد نوشته.....تا یه مدت ازت میترسیدم...همش با خودم میگفتم نکنه حرفهای خانم میم درست بوده باشه آخه میدونستم باهم نسبت فامیلی نزدیکی داشتین.....روزها پی هم گذشت و تا اینکه اصرارها وپافشاریهات تونست قانعم کنه که بهتربشناسمت.....وقتی دفترخاطرات خانم میم از طرف تو به دستم رسید خیلی چیزها برام روشن شد.....همون دفترباعث شد خانم میم خیلی چیزها رو توضیح بده....نمیدونم چه چیزی باعث شد از همون دیدار اول ازمن خوشت بیاد درصورتی که من داشتم رفتاری انجام میدادم که باعث شد باهام برخورد کنی(همون خوردن آبنبات چوبی).....من بیخیال بحث میان تو خانم میم بودم وداشتم به امتحان فردام فکرمیکردم که اصلا نخونده بودم....حتی یادم نمیاد بحث میونتون چی بود.....

بعدها اعتراف کردی که اون روز همش به رفتارای من توجه میکردی واینکه از سادگی من خوشت اومده بود.....

و الان از اولین دیدارمون نزدیک به 7سال میگذره....ومن هرروز بیشتر از داشتن تو به خودم میبالم......وباز هم میگم خداجونم به خاطر داشتن عشقم ازت ممنونم.....

ممنونم....وباز هم ممنونم......تا ابد.....


نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1394ساعت | 10:15 توسط الی | نظرات (2)